مهدي فداكار خشت مال,سایت همسریابی مهدی فداکار,سایت همسر یابی مهدي فداکار

مهدی فداکار,مهدی فداکار خشت مال,خشتمال,مهدی فداکار خشتمال,چاخان,خالی بند,خالیبند,دزد ادبی,نوشهر,چالوس,خایه مال,زن باز,بچه باز,متجاوز,تجاوز,فیلم,مجله,مازندران,شعر,شیراز,دانلود,شعر ادبی,انجمن ادبی,پیام,سگ باز,جاکش,جآکش,نور,پا به پای سگ ها,پا به پای ابرها,باغ عفاف,خانه عفاف,باغ عفاف در 90 روزسایت همسریابی مهدی فداکار,سایت همسر یابی مهدي فداکار

شهر گل و بلبل و عزراییل July 29, 2010

Filed under: lind,lind tnh;hv,mehdi fadakar,mp3,poem,فیلم,فال,قصه,مهتی,مهتی فداکار,مهدي فداكار,مهدي فداكار فاضلاب,مهدي فداكار جآكش,مهدي فداكار جاكش,مهدي فداكار شيركده فاضلاب,مهدی فداکار بی ناموس,مهدی فداکار شیرکده بی ناموس,مادر فداكار,مجانی,مشنگ,نوشهر,هذيان,هذيانات فلسفي,کودک,کودکان,کارگردان,گل و بلبل,گرگ,گرگ فداكار,پولی,پا به پای ابرها,انجمن ادبی نوشهر,انجمن ادبی چالوس,انجمن ادبیات,انجمن ادبیات نوشهر,انجمن ادبیات چالوس,انجمن شعر,ادبی,ادبیات کودکان,بی ناموس,خالي بند,خاليبند,خشت مال,دانلود,دانلود مجانی,داستان,سینما,سرباز فداكار,سردار فداكار,شهر,شهر نو,شهر گل و بلبل,شیراز — مهدی فداکار @ 5:43 am
Tags: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

هیچ وقت یادوم نمیومد که بابام برام چیزی خریده باشه . همیشه قول میداد و عمل نمیکرد . خب ما هم عادت کرده بودیم . هیچ وقت هم از لحاظ روحی و روانی ضربه نمیخوردیم . نه مث بچووی ایی دوره که تا میرن شیشه ای و کراکی و کوفت و زهر ماری میشن … زود یه آدم بیسواد بعنوان روانشناس میاد میگه ایی تو بچگی ضربه روحی خورده . درصورتیکه همه اینا الکیه . حالو بیخیال
آقا یی روزی مادیدم بابامون اومد خونه و گفت بابا جون یی ماشین بنزی .. همو رنگی که دوس میداری برات خریدم . ما هم شوکه شدیم و باور نکردیم .. گفتیم حتما یی از ایی ماشین پلاستیکیا خریده که ازمون بخنده.
ولی قضیه از ایی قرار بود بابام یه رفیق زن ذلیلی دوشت . ایی آقو یه ماشین بنز قرمزی دوشت که خاک بر سر کرده بودش بنام زنش . بعدم مث ایکه با یی دختری دوس شده و خلاصه دخترو رو عقدش کرده بود . ایی خانومم اومده بود ماشینه آورده بود و گذوشته بود واسی فروش .. آقا بابای طمع  خووم ما هم دیده بود نصف قیمته .. زود رفته بود تو کارش . وگرنه منه بدبخت سیخی چن؟؟

آقا ما هم چون اوو وقتا عشق رانندگی دوشتیم خانواده و عمه و زن عمو و خانووم دوسی(مادر بزرگ پدری) رو ریختیم تو ماشین و عین نیسان که طالبی و کمبیزه بار زده .. راه افتادیم . ایقد رفتیم که شب رسیدیدم تبریز. از قضا هم خانووم دوسی گفت اینجو تبریزه ؟؟؟ گفتیم ها خانووم دوسی مگه چطوو؟ گفت هااا یی بچی یتیمی بود که اوو موقا آقووی حاجی آوردش و چن سالی بزرگش کردیم . بعدا شنیدیم اومده تبریز و زن بچه دار شده و بقالی داره . من گفتم خانووم دوسی خدا وکیلی ایی شبی تو شهر غریب برامون خشت نمال . 50 سال پیش کجو یادته؟ تازه اگرم باشدش دیگه ماره نمیشناسه که .شایدم آقووی جاجی یی جووی یه دسه گلی به آب داده بوده و تو خبر ندوشتی؟
گفت والو ننه قضات بخوره تو سرووم دم یی مسجدی وایسوو تا من برم همی یی دسی به آب برسونم همی یی نمازی بوخونم . گفتم خانوم دوسی مگه ما تو جنگل گم شدیم که هر 20 کیلومتر علامتگذاری میکنی؟ خب یی بار برو دس به آب و خلاصمون کن .

خلاصه رفت تو مسجد و گفت از ایی حاجی خانوما سوال کردم .. گفتن سر همی چارووییی مغازه سوپری داره .. آقا رفتیم دیدیم یی مرد 6-70 ساله له و لورده ای تو مغازه بود . ولی بیچاره خیلی با مغرفت بود زوود اومد و یکی از پسراشه گذوشت تو مغازه و اومد همرووی ما و رفتیم خونشون.آقا یه زن ترکی دوشت و 3 تا پسر که اصلان فارسی بلد نبودن … یه دختری هم دوشت که خیلی خوشکل بود . دیدی بعضی از ایی دخترووی ترکا چه خوشکلن؟ زیر چیشکی هم همش ماره می پایید و خلاصه چذابیت خاص دوییت گرفته بودش. ما هم که هر وقت چیشومون به یی دختری میفتاد زبونمون باز میشد و ایقد خودشیرینکی میکردیم که دوزاری همه میفتاد . خلاصه …

آقا ایی چند روزو به خوبی و خوشی گذشت . خیلی هم ایی بیچاره به ما احترام گذوشت . وقت رفتنم دیگه همه از همدیگه قول گرفتن که بیان شیراز . پسراش که خدارو شکر فارسی بلد نبودن . رو کانال ترک ست بودن . دخترو هم همش به ما نیگا میکرد و اشک هم تو چیشاش جمع شده بود .

شب عید بود که خود آقووی شیرازی زنگ زد و گفت میخاد بیاد شیراز . دخترو رو هم آورده بود . ما هم خوشال بودیم . خلاصه اومد و گفت من بعد از 40 سال اومدم شیراز . فقط شوما منه ببر جاهای شیرازو نشونوم بده . آقا ما هم به حساب ایکه دخترو هم میاد و ما هم مخشه میزنیم . گفتیم آقوی شیرازی من دربس در خدمتتم . خلاصه شروع کردیم و رفتیم حافظ و سعدی و ایی جاهووی دیدنی .

نا گفته نمونه که ایی آقووی شیرازی خیلی هم کوم لوس (شکمو) بود . ما هم از صبج میبردیمش سعدی و بستنی دم سعدی میدادیمش . بعد از سعدی میبردیمش پشت ارگ کریمخان و فالوده بهش میدادیم . بعد هم خلاصه کولچه و مسقطی … خلاصه هر روز از صبح تا شب کارمون شده بود خوردن و گشتن . فقط یی اخلاق خوبی دوشت که نمیذوشت کسی حساب کنه . همی اخلاقش خیلی به دلوم مینشست . منم همش میگفتم آقوی شیرازی امروز بریم به یاد شیراز قدیم و اوو موقا یی فالوده و بستنی بزنیم .. او هم از خدا خواسته می پرید سوار ماشین .
دیگه روز پنچم عید بود که خداحافطی کردن و ما هم یی شماره ای از دخترو گرفتیم و بریدمشون قرودگاه . قرار بود یه روز تو تهران خونه یکی از پسراش بمونه و بعد بره تبریز.

یه 3-4 روزی گذشت … ما گفتیم به بهونه ایی که راحت رسیدن بزار یی زنگی بزنیم خونشون .. شاید خدا کمک کرد و دختره گوشی رو برداشت و تونسیم یی لاس خشکه ای بزنیم . ولی از بخت بد پسرش بردوشت . گفتم آقوی شیرازی راخت رسیدن ؟ که پسرو زد زیر گریه و با لهجه غلیط ترکی گفت : بابا مرد …. گفتم ها؟ چیچی میگی / گفت بابا قندش رفته بوده روی 600 و توی تهران مرد … ایهی ایهی ایهی ایهی .

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s